دوست داشتم مادری داشتم که پر از مهر بود پراز محبت که من چنین احساس کمبودی نمیکردم
دوستم مادری داشتم که ارزوی رفتنم ونبودنم را نمیکرد
مادری داشتم که مسولیت پذیر بود کاش میشد
کاش هیچ وقت ارزوی نمیکردم که از پیششان بروم و دیگر برنگردم
مطمئنم هر جا روم راجتر از این جا زندگی می کنم...
ممن سعی کردم براش خوب باشم ولی اون سعی نکرد... شایدم سعی کردو من نفهمیدم...
دلم یهو گرفت با این حرفش (کی میری پس؟)
خدایا تو خودت ارزومو میدونی کمکم کن حتی اگر بهم سخت بگذره اعتراضی نمیکنم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:5 توسط دل گرفتگی های من...
|

بعضی اوقات اینقدر دلم از دنیا میگیره که حتی گریم نمیاد.....
کاش بتونم تنهای تنها باشم...
من نیازی به هیچ کس ندارم.
راست میگم نمیخوام کسی باهم باشه...
من با خودم از همه بیشتر حال میکنم.
بعضی اوقات از همه متنفر میشم... نمیخوام کسی رو ببینم
امروزم از این روزاست.
مطمئنم اگر تنها باشم وبه حال خوذم باشم از همه موفق ترم...
کااااااااش میشد.
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:32 توسط دل گرفتگی های من...
|

دلم از این دنیا خیلی پره...
کاش میشد به راحتی به همه خواسته ها رسید اخه من که چیزه زیادی نخواستم... همیشه سعی کردم شاد باشم بخندم. بی معرفتی نکنم به همه کمک کنم... چرا اونا به من کمک نمیکنن...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ازشون بدم میاد یک روزی رهاشون خواهم کرد کاش تنها ارزوم به حقیقت به پیونده.... میخوام یک ادم سرد و خشک شم اینطوری هم موفق تری هم بیشتر دوست دارن... دلم از دستت گرفت خدا... ولی ایا کاری هم میتونم انجام بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:53 توسط دل گرفتگی های من...
|
